تبلیغات
نوشته های بی قرار
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
::علی گراف (طراح قالب)::
Powered By : MIHANBLOG
پایان

غروب آخر شعرم پر از ارامش دریاست

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه 17 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ | نظرات ()
رفتن

تا به کی باید رفت ، از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم ، که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری ، به بهاری دیگر

آه اکنون دیریست

که فرو ریخته در من ، گویی تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم با بوسه تو

روی لبهایم می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

آن چنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل این است

که از پنجره ای

تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز ، شب و روز ، شب و روز

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی ،

جز یک لحظه ، یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی

بگذار که فراموش کنم

 

                                                                                فروغ فرخزاد

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در پنجشنبه 11 بهمن 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ | نظرات ()
{ بی عنوان }

یک مسافر, باز سوار بر همان یکه قطار به نظر مسیر وی آشنا نیست

... به نظر تاریک است

...باز فکر, باز اندیشه

...باز آن تبر و آن تیشه

,همه قصد آزردن این بنده ی کوچک دارند

شایدم قصد بیداری وی از یک خواب

که فرو میبرنش اندر خوابی دگر

غافل از آن که بداند ثمر این خواب بیداری از آن دگری است

هر چه چشمش گرم این خواب شد و

...ذهن او طعمه ی آن تبر و تیشه بگشت

یادش آمد باز

یادش امد خاطره ای

...که دگر زان کابوس نبرد ثمری جز آرام دل

یادش آمد این خواب شایدم این کابوس

بار اول نیست که تبر بر ذهن خسته میزند

...

آری

آری آن مسافر خودمم

...یادم آمد

یادم آید که یک چندی پیش

سوار بر این قطار

این قطار سرنوشت

...نزدیک یک دوراهی میگذشت

یک چنین خوابی بود یا چنین کابوسی

...!لمس چشمانم کرد, بسته پلکانم کرد و تبر نثار ذهن بی عارم کرد

و هم اکنون که دست بر قلمم

و قلم در دستم

بیدارم از آن خواب و قطار

زان دوراهی کرده چند روزی عبور

گرچه بیدارم ولی

فرو در آن خواب شیرین بیداری ام

چون مقصدم رسوا نیست

نیست بیمی از این نا آگاهی

یاد تعبیر این خواب مکرر میکنم

یاد آن تعبیر زیبا

که ز هر سو بروم

و به هر سو بروم بیمی نیست

این مسیر نیست که با تغییرش مقصد ما نیز تغییر میکند

...این مسیر نیست که مقصد آنجاست,مقصد ما پیداست؛ ولی از دیدهی ما همچنان نا پیدا

مقصد ما یک پرنده است

این قطار و ریلش نیست که دنبال آن پرنده میروند

!!!آن پرنده جلد است

جلد آن قطار و ایستگاهی چند

و به هر ایستگاه

بر سر شانه ی این من مسافر مینشیند

پس نترسم

آن کبوتر جلد است

و از آن زیباتر

که گرفتم وعده , من ازآن راننده

                                 ننشینند بر سر شانه ی من


 

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه 14 دی 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ | نظرات ()
خدای من ، ببخش مرا

خدای من ، ببخش مرا

خدای من ، ببخش مرا که دلم گاه می گیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم. ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده می شوم و تنها به تو می گویم. ببخش مرا که توان شکر ندارم ، که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم. ببخش که نمی توانم آن گونه که شایسته است  به واسطه اینکه پای درد دلم می نشینی و تک تک کلماتم را می خوانی ، برایت کاری انجام دهم.

خدای من ، چه شیرین است درد دل کردن با تو که مرا می فهمی ، درک می کنی و خارج از محدوده احکام و سنتها و عرفها برایم چاره می اندیشی که آنچه تو به من عطا می کنی زیبا است از همه آنچه که می خواهم.

 

خدای من ،مرا ببخش ، زیرا فکر هیچ گاه نمی کردم تو بسیار صبور از همه کسانی هستی که روزی با آنها درد و دل می کردم و به همین اشکهای روان سوگند ، تو از همه رساتر پاسخم می دهی. ببخش مرا که وجود لحظه به لحظه ات را در زندگیم احساس نمی کردم. اما اکنون باور و ایمان دارم که مرا می فهمی ، بیشتر از هر کسی دیگری. گویی اکنون کنار من نشستی و به من لبخند می زنی.

 

خدای من ، می دانم. می دانم که تو مرا بیشتر از این آدمهای رنگارنگ دوست می داری و می دانم دلسوز از همه آنهایی. تو را قسم به بزرگیت ، این احساس زیبا را ، این دل نازک را ،این صدای محزون را از من نگیر وتوانم بخش ، بغض هایم را ، فقط در همین تنهایی هایم بشکنم تا کسی آزرده خاطر نگردد. و این اشکها را فقط در پیشگاه تو و در تنهایی بریزم. مبادا دلی بگیرد.

 

خدای من ، به آنها که طعم شیرین عشق را در زندگی چشیده اند بهترین هم زبان را عطا فرما. کسی که یاد تو را در دلشان بیندازد و راه تو را به آنها نشان دهد.

 

خدای من ، مگذار دلی شکسته و محزون از دوری یار گردد که تو بسیار مهربان و دلسوزی.

 

خدای من ، تو را شکر می کنم که هنوز دردی  دارم که با آن گه گاه دلم را صاف کنم و هنوز دل شکسته ای برایم باقی است که نغمه جان بخش تو را احساس کند.

 

خدای من ، اینجا بسیارند کسانی که بی بهره از عشق ، آن را تکذیب می کنند و مدام تیشه بر قلبهای زخمی می زنند.اینجا بسیارند کسانی که به نام دین ، همه را ازدین زده می کنند و در خلوت به چیزی جز عقده های چندین و چند ساله نمی اندیشند.

 

خدای من ، سپاس تو را به خاطر این جملات که تک تکشان را تو از پیش به من آموخته بودی. به خاطر تمام سخنانی که بر زبانم جاری است و ندایی آسمانی که هر لحظه صدایم می زند.

 

تو را سپاس که باز همدم تنهایی من بودی

                          

                        خدای من ، ببخش مرا

 

 

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه 7 دی 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ | نظرات ()
نوشته های پیشین