تبلیغات
نوشته های بی قرار
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
ایجاد صفحه : - ثانیه
::علی گراف (طراح قالب)::
Powered By : MIHANBLOG
غبار خاطرات

سلام

دوباره بعد از یه سال دوری امشب به سرم زد ، تنهایی  به یاد ایام از دست رفته یه سری به کلبه ی پر از غمم بزنم.

بعد از این همه دوری حرف زیادی هم برای نوشتن ندارم .فقط و فقط یه شعر از معینی کرمانشاهی دارم.

طبیبا بس کن این درمان ، من بیمار می میرم.

مرا دیگر به حال خویشتن بگذار ، می میرم.

 

دمادم میشوم کاهیده تر زین عشق جان فرسا

ز من شویید دست ای دوستان کاینبار ، می میرم.

 

ندارم تاب دیدارت که با آن شعله میسوزم

نمی خوام ترا بینم ، کز آن دیدار می میرم.

 

من دیوانه رو بگذار تا با خود سخن گویم

به شهر غم غریبم من ، روی بر دیوار می میرم.

...

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در چهارشنبه 12 فروردین 1388 و ساعت 10:51 ب.ظ | نظرات ()
پایان

غروب آخر شعرم پر از ارامش دریاست

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه 17 اسفند 1386 و ساعت 03:03 ق.ظ | نظرات ()
رفتن

تا به کی باید رفت ، از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ، نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم ، که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری ، به بهاری دیگر

آه اکنون دیریست

که فرو ریخته در من ، گویی تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم با بوسه تو

روی لبهایم می پندارم

می سپارد جان عطری گذران

آن چنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون ترا می نگرم

مثل این است

که از پنجره ای

تک درختم را سرشار از برگ در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز ، شب و روز ، شب و روز

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی ،

جز یک لحظه ، یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی

بگذار که فراموش کنم

 

                                                                                فروغ فرخزاد

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در پنجشنبه 11 بهمن 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ | نظرات ()
{ بی عنوان }

یک مسافر, باز سوار بر همان یکه قطار به نظر مسیر وی آشنا نیست

... به نظر تاریک است

...باز فکر, باز اندیشه

...باز آن تبر و آن تیشه

,همه قصد آزردن این بنده ی کوچک دارند

شایدم قصد بیداری وی از یک خواب

که فرو میبرنش اندر خوابی دگر

غافل از آن که بداند ثمر این خواب بیداری از آن دگری است

هر چه چشمش گرم این خواب شد و

...ذهن او طعمه ی آن تبر و تیشه بگشت

یادش آمد باز

یادش امد خاطره ای

...که دگر زان کابوس نبرد ثمری جز آرام دل

یادش آمد این خواب شایدم این کابوس

بار اول نیست که تبر بر ذهن خسته میزند

...

آری

آری آن مسافر خودمم

...یادم آمد

یادم آید که یک چندی پیش

سوار بر این قطار

این قطار سرنوشت

...نزدیک یک دوراهی میگذشت

یک چنین خوابی بود یا چنین کابوسی

...!لمس چشمانم کرد, بسته پلکانم کرد و تبر نثار ذهن بی عارم کرد

و هم اکنون که دست بر قلمم

و قلم در دستم

بیدارم از آن خواب و قطار

زان دوراهی کرده چند روزی عبور

گرچه بیدارم ولی

فرو در آن خواب شیرین بیداری ام

چون مقصدم رسوا نیست

نیست بیمی از این نا آگاهی

یاد تعبیر این خواب مکرر میکنم

یاد آن تعبیر زیبا

که ز هر سو بروم

و به هر سو بروم بیمی نیست

این مسیر نیست که با تغییرش مقصد ما نیز تغییر میکند

...این مسیر نیست که مقصد آنجاست,مقصد ما پیداست؛ ولی از دیدهی ما همچنان نا پیدا

مقصد ما یک پرنده است

این قطار و ریلش نیست که دنبال آن پرنده میروند

!!!آن پرنده جلد است

جلد آن قطار و ایستگاهی چند

و به هر ایستگاه

بر سر شانه ی این من مسافر مینشیند

پس نترسم

آن کبوتر جلد است

و از آن زیباتر

که گرفتم وعده , من ازآن راننده

                                 ننشینند بر سر شانه ی من


 

[+] نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه 14 دی 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ | نظرات ()
نوشته های پیشین